تبليغاتX
دختر و پسر بندرعباسی
 
جوک . عاشقانه ها . عکسهای زیبا و متفاوت. فلش
 
خطوط سفید جاده میروند تا..............

 

مسافران جاده بودیم که در میان راه،شب، نگاهمان را دزدید

و سرما هاله ای از دل واپسی به نگاهمان پاشید.ما ماندیم تا مهتاب

پشت ابرها آرام بخوابد اینکه جاده ما را فریاد می زد.در سکوت حرفها

را به خوطوط سفید میان جاده گفتیم.راه طولانی بود و مسیر ناهموار

دستهای جدائی پیوند ما را بر هم می زد،رشته های تابیده شدۀ الفت

ما در بارش باران کمرنگ می شد،قلبهایمان در غرش اسمان به ترس

پناه  برد ،و سدای فریاد در گلویمان مرد.جاده ما را تنها گذاشت.زمین

مرطوب بود و خاک حریصانه قطرات باران را می بلعید .میان ما و دو خط

سفید جاده فاصله ای نبود.خطوط سفید جاده ،حرفهایمان را در خود فرو

میبرد و رنگی به سرخی خونمان میگرفت .ما ؛به دیده بخشیدیم.اینک

جاده پیام آور لحظات عاشقانۀ ماست؛لحظاتی که مرگ ما را از هم جدا کرد.

خطوط جاده تا انتهای جاده میروند و به مقصد می رسند.آنجا که قلبهای ما

باز به هم پیوند میخورند.............................

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 8:3  توسط فريبرز  | 
 

 

دردی است درد عشق که درمان نمی شود

درمان عشق،تا ندهی جان نمی شود.

باید بگذری چو رستم زهفت خان

سخت است دل بریدن و آسان نمی شود

آنجا که عشق را به ریا رنگ می زنند

زهری دگر به تلخی هجران نمی شود

از آنچه کرد مهر تو،با بینوا دلم

شرحش بیان به دفتر و دیوان نمی شود

گفتا خموش باش و مزن لاف عاشقی

هر عاشق که خسرو دوران نمی شود

 

>>آنجا که عشق را به ریا رنگ می زنند<<

 

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 7:34  توسط فريبرز  | 
اشک و حسرت

وقتی روی شاخه شاخۀ نگاهم پرنۀ اشک لانه کند

و پائیز بادهای سرگردان کنار شقایقهای عاشق خیمه بزند

،ای عشق ! ای همیشه غریب به جست و جویت

در کوچه های غمگین غروب پرسه خواهم زد و

سراغ آفتاب را از هر بیگانه ای خواهم گرفت،

از دریاو از تمام مهربانها. و آنگاه به شهر گمنامت

سفر خواهم کرد و ایمان خواهم اورد به زیبائی

غمگین ترانۀ تنهائی.

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 5:42  توسط فريبرز  | 
عمریه دارم می سوزم واسه قطره ای صداقت

عمریه سوختم و موندم توی بازی رفاقت

عاشقونه دل سپردم، به نهایت رسیدم

گم شدم توی وجودت جز بدی چیزی ندیدم

انتظارم می سوزونه ساقه و ریشه و برگم

از همه رنگها گذشتم،انگار که رنگ مرگم

توی کوره راه بودن نمی شه گلی بکاریم

مثل باران محبت روی همدیگر بباریم

 

<<عمریه سوختم و موندم توی بازی رفاقت>>

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 5:29  توسط فريبرز  | 

پدرم پلنگ بود.

مادرم ببر.

من آهو متولد شدم.

منی که در این دورۀ ماشینی و پیشرفته،قانون جنگل را زیر پا نهادم.

در پس فرداها فرزندم چه خواهد شد؟   

 

 

                        در پس فرداها فرزندم چه خواهد شد؟

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 3:27  توسط فريبرز  | 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 14:54  توسط فريبرز  | 

 

هنوز گردش چشمی نبرده از هوشت         

 

                                                که یاد خویش هم از دل شود فراموشت

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 9:16  توسط فريبرز  | 
 

 

 

همسفر

 

لحظه ها در حال گذرند،بکوشیم که در این جادۀ پر مسافر،همسفران خوبی باشیم.

 

ناخوشیها را با هم و بدیها در کنار هم تحمل کنیم،

 

زندگی بدون سختی خیال است و بدون من و تو محال...............................

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 9:7  توسط فريبرز  | 

    

تمام قصۀ دریا فراموش

اجاق خاطراتم سرد و خاموش

چه بی حاصل تمام لحظۀ عمر

تو رفتی،می دهم بر بانگ غم گوش

    

 ***

طلوع تازه ای را آرزو کن

مرا با قصۀ خود روبرو کن

اگر هرگز ندیدی فصل دریا

شبی در لحظه هایم جستجو کن

 

***

نمی بینم دلی را صاف و روشن

اسیر خاک شد خاکستر تن

اگر از کوچۀاحساس رفتی

بکش دستی به روی خلوت من

 

***

از وسعت ترانۀ دل تنگی ات بگو

روزی تمام می شود احساس بی کسی

خورشید می دمد از سمت خاوران

گل می دهد شاخۀ بی تاب اطلسی

از یاد می رود غروب غمناک زندگی

تردید بی زوال تمام لحظه های بلند

گم می شود میان هیاهوی سادگی

دیگر تمام رویای اندیشۀ تو

پر می کشد بر آستان دروازۀ خیال

احساس خوب طلوع رؤیای عشق

هرگز نمیشود چون خاطره ها محال

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:30  توسط فريبرز  | 

    

اهل این مدرسه ام........................

 

روزگارم بد نیست....

 

کوله بارم نمره های تلخ و شیرین....

 

جامه ام همواره خاکین....

 

دفتر مشقم شیشۀ خاکین است و بس....

 

لنگه کفشی دارم،تک جورابی،چادر مچاله ای....

 

و کتابی که در گوشۀ کیف خاک می خورد....

 

ناظمی دارم بهتر از شاخ نبات....

 

دوستانی بدتر از گرگ و شغال....

 

و مدیری که در این نزدیکی است....

 

گر چه ظاهری خشن و بی رحمی دارد....

 

ولی در باطن قلبی آکنده از مهر و صفا دارد....

 

پشت آن میز بزرگ....

 

لای این خاطره ها....

 

همیشه در قلب ما جا دارد....

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:3  توسط فريبرز  | 

 

 فرار........

 

 

ماشینی خواهم گرفت  

 

دور خواهم شد از این خانۀ زشت......

 

 که در ان هیچ کس نیست مرا درک کند......

 

کیف ازپول تهی......

 

و دل در انتظار یک تاکسی......

 

 

نه به زیتون دل خواهم بست نه به نیلی نه به ستاره......

 

نه به دست فروشانی که در ظلمت شب......

 

می فروشند جنس ازسر بیکاریشان......

 

 

همچنان خواهم گشت......

 

در پی یک تاکسی......

 

 

پسرک می گرید....

 

خترک می خندد....

 

پیرزن می رقصد....

 

پیرمرد می فهمد......

 

و خلاصه هر کس مشغله ای دارد......

 

و من بی خبر از همه جا......

 

همچنان خواهم رفت......

 

که ناگهان تاکسی می ایستد......

 

دل من می ریزد......

 

با شتابی چون باد......

 

همچنان خواهم رفت......

 

از سر بد شانسی لاستیک می ترکد......

 

تاکسی می ایستد......

 

دل من می ریزد......

 

دل من میشکند......

 

نا امید از هر جا......

 

فکر خواهم کرد به آن خانه و شهر......

 

در این شهر غریب پنجره ها رو به تظاهر باز است......

 

 

بامها جای بشقابهایی است.......

 

که به تخریب فرهنگ بشری میخندد.......

 

و اما خانۀ ما............

 

خانه ایست در انتهای کوچه ای......

 

که در ان پنجره ها رو به صفا باز است......

 

بام ان جای گربه هایی است ......

 

که به ماهی های حوص می نگرند......

 

ودست هر کودک خردسال آن فرفره ای است......

 

اهل خانه به یکی یکدانه چنان مینگرند......

 

که به یک کاج به یک سرو بلند......

                                     

 

شادی زندانی این خانه است......

 

لبخند نیز صاحب این خانه است......

 

که بگوید که خانه زشت است......

 

حال باید ماشینی گرفت

                                                         

    ...... باز باید گشت به این خانۀ دل......

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 6:27  توسط فريبرز  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

 

بزرگترین مجموعه عکس دختر