تبليغاتX
دختر و پسر بندرعباسی
 
جوک . عاشقانه ها . عکسهای زیبا و متفاوت. فلش
 
      


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 10:44  توسط فريبرز  | 

به نام خدای نان و پنیر........................................

من میگم بسم اللاه

تو میگی ای دل ماشالاه

من میگم به دل میشینی

تو میگی خیلی شیرینی

من میگم حرفات قشنگه

تو میگی این حرف حقه

من میگم گنجشک باغی

تو میگی تو مثل زاغی

من میگم دلم گرفته

تو میگی خدا نرفته

من میگم تنهای تنهام

تو میگی من که همین جام

من میگم سخته جدائی

تو میگی اول راهی

من میگم زندگی سخته

تو میگی با تو قشنگه

من میگم پر از گناهم

تو میگی اونه پناهم

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 10:37  توسط فريبرز  | 

وصیت نامه:

 

اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید! تا همه بدانند سیاه بخت بودم.

به روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا بجای معشوقه ام برام گریه کند

و اخر دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم.

  نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 4:23  توسط فريبرز  | 

 

ترسم از روز سیاهیست که بیائی!

و چه سود که رفته باشم و بدانی ! که چه دیر آمده ای.

  نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 4:19  توسط فريبرز  | 

 

خیلی ها مترسک را دوست ندارند چون پرنده ها را می ترساند،

 

اما من دوستش دارم چون تنهایی را درک میکند .

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 4:7  توسط فريبرز  | 

  

  

خداحافظ.... خداحافظ  همین حالا که من تنهام

                                                  

                                                      خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام

 

خداحافظ کمی غمگین به یاد ان همه تردید

 

                                                     اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست

 

نه اینکه می شه باور کرد دوباره اخر جادست

 

                                                     خداحافظ واسۀ اینکه دل نبندی به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم دنیا

                                                    خداحافظ  همین حالا خداحافظ ........

  نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:30  توسط فريبرز  | 

روزگاریست همه عرضۀ بدن می خواهند        همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند

 

دیو هستد ولی مثل پری می پوشند                  گرگهائی که لباس پدری می پوشند

                                                                                                                                                 

 عشقها را همه با دور کمر می سنجند            انچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند     

 

 

  خوب طبیعیست که یک روز به پایان برسد         عشقهائی که سر پیچ خیابان به هم برسد

                                                

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:15  توسط فريبرز  | 

 آرامش........

 

پروردگارا!

به من آرامش بده تا بپذیرم انچه را که نمی توانم تغئیر بدهم.

دلیری ده تا تغئیر دهم انچه را که می توانم تغئیر دهم.

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم.

مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند.

                                                                                                  


  نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 5:19  توسط فريبرز  | 

 
از عشق ............
 
 

تا برايم از عشق می نويسی آمادۀ جان سپردن می شوم،و آنچه چشم من ، از ستاره اشک دارد تقديم تو می گردد.من گاهی مثل يک لبخند غریب هستم.و از تو تنها يک يادگار نزد خود دارم و آن نيز عشق است.من مانند برگ زرد پائيز هستم که با محبت و عشق تو جانی بهاری ميابم.تو بهار من هستی و من در کتاب روزگار يک کلمه را جستجو می کنم و آن اين است:عشق!

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 5:17  توسط فريبرز  | 

گل.....

هنگامی که به گل نگاه میکنی چه چیزی را د ان میبینی که این طور حیرت زده می مانی.

 

ایا از خلقت گلشگفت زده هستی یا از خالق ان؟

 

گل را می بینی که در اختیار توست.اما حس می کنی هنوز ان را بدست نیاورده ای.

 

چه سری در زیبائی و لطافت گل نهفته است که ما را به شگفتی و حیرانی وادار می کند.

 

چه رازی در خلق این موجود زیباست

 

 که دیدن وبوئیدن ان انسان را ارضاء نمی کند و نیاز ما را به دیدن و در کنار گل بودن کم نمی کند.

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 5:16  توسط فريبرز  | 


مادر

ناگهان از خواب بیدار شدم.گویا تمام شب را میگریستم.نمی دانستم دلیل این همه گریه چیست.

 

وقتی خوب فکر کردم ناگهان قاب طلائی که عکس مادرم در ان بود مقابل چشمانم ظاهر شد.

 

تصویر او از همیشه بیشتر میدرخشید.با دیدن ان عکس با ارزوهای دیگر وداع کردم زیرا دیدن

 

 عکس مادر تمام ارزوها را کوچک کرده بود.

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 5:12  توسط فريبرز  | 

از جیب افق سرزده خورشید درخشان         

 

روشن شده افاق ا ز ان مهر فروزان

 

جن و ملک و مهر ومه انجم و افلاک          

 

هستند همه واله و سرگشته و حیران

 

غوغا بود امروز ندانم که چه سری است    

 

ذرات جهان چرخ زنان امده رقسان

 

چو فاطمه ان بنت نبی یافت تولد      

 

ان کس که بود قلب همۀ عالم امکان

 

از پرتو او خانۀ دل گشت منور     

 

و زمقدمِ او جهان گشت گلستان

 

در حد کسی نیست دم زثنایش       

  

زیرا که خدا منقبتش گفته به قرآن

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 5:9  توسط فريبرز  | 
 

دنیای خاطره از پشت پردۀ خیال میگذرد وچقدر زیباست روزهای کودکی! و گذر است عروسکی! پا به دنیای بزرگترها گذاشتیم و گذشیم از این دنیای دوچرخه وعروسک و بادبادکها.

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 5:6  توسط فريبرز  | 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 4:33  توسط فريبرز  | 

 

جوک

 

۱ـ به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟
 
۲ـ به ترکه میگن توی آفریقا اینقدر هوا گرمه که همه لخت می گردن ! می گه پس چه جوری زن و مرد رو از همدیگه تشخیص می دن
 
۳ـ یه ترکه میره کلانتری و میگه: قربان، زنم گم شده! افسره میگه: مشخصاتش رو بگو. ترکه میگه: یعنی چی؟ افسره میگه: مثلا زن من 60 کیلو، قد بلند، موهاش طلایی. ترکه میگه: زن من رو ولش کن، بریم زن تو رو پیدا کنیم
 
۴ـ یه روز یکی با برو بچه‌ها میره کافی شاپ . اولی محکم میزنه رو میز و میگه یه: کوکاکولا! دومی محکم میزنه رو میز و میگه: یه پارسی کولا! سومی محکم میزنه رو میز و میگه: یه پپسی کولا! آقاهه هم برای اینکه کم نیاره محکم میزنه رو میز و میگه: یه دراکولا
 
۵ـ
ترکه نون بربري مي خره از جلو لواشي رد مي شه مي بينه نونها دارن تو دستگاه مي چرخن مي گه: اقا چقدر مي گيري اين بربري منم يه دور سوار بشه؟
 
۶ـ
تركه تو ميدون جنگ ايستاده بوده كه يدفعه صداي سوت خمپاره مياد.....فرمانده ميگه سنگر بگير......تركه ميگه واسه من بربري بگير
 
۷ـ دروغ پسرانه : 1. خيلي ميخوامت(ماشاالله پسرها همه رو ميخوان) ?.هميشه به يادتم(مخصوصا موقع لالا) ?.تا اخرش با هاتم(ولي از يه نوع ديگش) ?.غير تو به هيچکسي فکر نميکنم(اره جون عمت) ?.من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حين تلفن پشت خطي داشته باشي) ?.تا حالا با هيچ دختري انقدر صميمي نبودم(به جز خواهرم) ?.دوستت دارم(دروغ سال ??)(که مد شده
 
۸ـ می*خوامت


 نه بخاطررفاقتت

 نه بخاطرصداقتت

 شرافتت

 ظرافتت

 رشادتت

 حمایتت

 نجابتت
 
 فقط بخاطر خود کثافتت
 
 
۹ـ غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!
 
۱۰ـ غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه!   
 
۱۱ـ مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!
 
۱۲ـ يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!
 
۱۳ـ ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش
 
 

۱۴ـ اصفهانيه به پسرش ميگه: برو براي ناهار از خونه همسايه دو تا نون بگير، پسره

ميره و برمي‌گرده ميگه: بابا همسايه نون نداد، اصفهانيه شاكي مي‌شه و ميگه: اه اه، خاك بر سر خسيسش كنن، برو از توي يخچال خودمون دوتا نون بيار

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:55  توسط فريبرز  | 
              

 

 

عشق نمی پرسه اهل کجايی ، فقط ميگه تو قلب من زندگی می کنی .

عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط ميگه هميشه با من هستی .

عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط ميگه : دوستت دارم

 

***

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت/ گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي/ سوخت پروانه ولي

خوب جوابش را داد/ گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

                                                                 ***

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

***

چقدر سخته گل آرزوهايت را تو باغ ديگه اي ببيني و هزاربار تو خودت بشکني و آرام زير لبت بگي گل من باغچه ي نو مبارک

                                                                  ***

عشق همچون نقاشيست بااين تفاوت که نقاشي را مي توان پاک کرداماعشق را هرگز

کسي را که دوست داريد هم حقي بر شما دارد . حتي اينکه دوستتان نداشته باشد

                                                                  ***

زندگی گل زردی است بنام غم ،

فریاد بلندی است بنام آه ،

آیینه شکسته ایست بنام دل

مروارید طلایی است بنام اشک

                                                               ***

 

همه لبخند بزن ولي به یک نفر بخند , همه رو دوست داشته باش ولي به یک نفر عشق بورز .. توي قلب

همه باش اما قلبت ماله یک نفر باشه ...

***

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکا سنگ ميزدن ولی گنجشکا جدی جدی ميميرن ،

آدما شوخی شوخی زخم زبون ميزنن ولی دلها جدی جدی ميشکنه ،

تو شوخی شوخی لبخند ميزنی ولی من جدی جدی عاشقت ميشم

نميخای شوخی شوخی به اين که من جدی جدی دوست دارم فکر کنی؟؟

***

زندگی اجبار است ... مرگ انتظار است ... عشق یک بار است ... جدايی دشوار است ... ولی ياد تو تکرار است

***

تنها ستاره ی خيالی من ، تو را در کدامين شب بجويم وقتی که هر شب بی تو بودن را به وسعت گريه در مي یابم

***

کسی را که دوست داری ، ازش بگذر اگر قسمت تو باشد ، خودش بر مي گردد اگر هم بر نگشت بدان که از اوّل ماله تو نبوده پس بهتر که رفت

***

کسی را که دوست داری ، ازش بگذر اگر قسمت تو باشد ، خودش بر مي گردد اگر هم بر نگشت بدان که از اوّل ماله تو نبوده پس بهتر که رفت

***

اگه سرمون لولا داشت ديگه از ما گناهي سرنميزد

واسه اينكه مي تونستيم بازش كنيم

چيزاي بد رو دور بريزيم و چيزاي خوب رو نگهداريم

***

يك روز رسد غمي به اندازه ي كوه

يك روز رسد نشاط اندازه ي دشت

افسانه ي زندگي چنين است:

در سايه ي كوه بايد از دشت گذشت

***

غم انگيزترين چيزي كه ديدم داركوبي بود رو يه درخت مصنوعي

رو به من كرد و گفت:رفيق! درخت هم درختاي قديم...

***

غم انگيزترين چيزي كه ديدم داركوبي بود رو يه درخت مصنوعي

رو به من كرد و گفت:رفيق! درخت هم درختاي قديم...

***

خواستم برای از دست دادنت اشک بريزم ،اما

ديدم تمام اشک هايم را برای بدست آوردنت ريختم

***

سکوتم را به باران هدیه کردم ,

تمام زندگی را گریه کردم ,

نبودی در فراق شانه هایت ،

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 4:56  توسط فريبرز  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

 

بزرگترین مجموعه عکس دختر